خاطرات تلخ و شیرین ما
يكشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۰، ۰۶:۱۵ ق.ظ
هر روزی که پا به خانه علم می گذارم حس یه شاگردی رو دارم که اینبار معلماش از خودش کوچکترن و درسی که بهش میدن بی انتهاست.
امروز با دیدن فریبا که داشت کتاباشو خودش جلد میکرد در حالی که اونطرف تر پدرش و چند مرد یگه داشتن مواد مصرف میکردن دوباره من شدم شاگرد و اون شد معلم عشق و استقامت من.
من تو برق نگاه خندون فریبا رنگ عشق رو دیدم وفهمیدم ......عشقی مسیحایی که هر روز بی دریغ هستی رو بر تن یخ زده من می دمه .. به من توان ایستادن میده ....و میشه دلیل من برای بودن.......
امروز با دیدن فریبا که داشت کتاباشو خودش جلد میکرد در حالی که اونطرف تر پدرش و چند مرد یگه داشتن مواد مصرف میکردن دوباره من شدم شاگرد و اون شد معلم عشق و استقامت من.
من تو برق نگاه خندون فریبا رنگ عشق رو دیدم وفهمیدم ......عشقی مسیحایی که هر روز بی دریغ هستی رو بر تن یخ زده من می دمه .. به من توان ایستادن میده ....و میشه دلیل من برای بودن.......
- ۹۰/۰۹/۰۶