خاطرات تلخ و شیرین ما
جمعه, ۱۸ آذر ۱۳۹۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ
داشتم از متروی شوش به سمت خونه علم میرفتم.. نزدیکای کوچه سمیه رو دیدیم که بی توجه به اطرافش داشت توی باغچه دنبال چیزی میگشت..اول با خودم گفتم نکنه دنبال چیزی بین آشغالا میگرده .. قدمام تندتر شد....کمی نزدیکتر که شدم دیدم چیزی توی باغچه نیست.. دقت که کردم دیدم سمیه داره چند تا سنگ از زمین بر میداره.. تو دلم گفتم وای نکنه با یکی دعواش شده ؟؟؟؟ داشتم تو ذهنم راه حل آماده میکردم که جلوی اینکارش رو بگیرم ... نگاهم که به صورتش افتاد دیدم بدون اینکه حواسش به من باشه سنگا رو نگاه میکنه و میخنده... ته دلم آروم شد... رفتم جلو گفتم سلام سمیه ... گفت سلام خانوم.. گفتم این چیه تو دستت؟ به سنگ توی دستش نگاه کرد و گفت : خانوم گفت برین بیرون سنگ بیارین آخه داره علوم بهمون درس میده..... نفس راحتی کشیدم و خوشحال از کارایی که توشون سهم دارم بهش نگاه کردم .... خانه علم واسه این بچه ها مفهوم سنگ ها رو هم عوض میکنه.
---
ندا؛ معلم خانه علم
مطالب وبلاگتون خیلی عالی بود به ما سر بزنید.
موفق باشید.