خاطره ی یلدا 1390
در شب یلدا لحظه ای در بین جشن بغض گلویم را فشرد. جشن بود .جشن بلند ترین شب سال در کنار دوستان و کودکانمان .همه خوشحال بودیم و غرق شادی .همه در تکاپو و پر از انرژی از دور هم بودن در این شب . چند دقیقه ای بود که خورشید آسمان غروب و شب یلدایمان در تاریکی شب خانه علم خودنمایی اش را آغاز کرده بود .زمانی که دانش آموزان عزیزمان در اتاقی دیگر مشغول هیاهو و خوشحالی با گروه موزیک و تئاتر بودند ، در اتاقی دیگر کرسی شب یلدا را دور از چشمانشان ترتیب میدادیم .
بچه ها یک به یک وارد اتاق میشدند و با دیدن تنقلات و کیک و کرسی گرم از عشق خالص و محبت دانشجویان و معلمانشان به وجد میامدند . این مراسم پایانی جشن بزرگمان بود . همه برای دیدن همین لبخند روی لبهای زیبا و معصوم این کودکان روزها در تلاش بودند و حالا دیدن این همه لبخند روی لبهایی کودکانی که به خاطر کار از قطار هم سن و سالهای خود و زمانه شان جا مانده بودند چقدر دلنشین بود ....
چه خستگی را که از تنمان میزدود ...
بغضی از خوشحالی گلویم را فشرد ...چه پناه و سکوت پر حرفی بهتر از دیوان لسان الغیب در بلندترین شب سال ...وبه انصاف چه زیبا از زبان حافظ شیرازی توصیف جمعمان را گرفتیم
گر چه ما بندگان پادشهیم * پادشاهان ملک صبحگهیم
گنج در آستین و کیسه تهی * جام گیتی نما و خاک رهیم
هوشیار حضور و مست غرور * بحر توحید و غرقه گنهیم
شاهد بخت چون کرشمه کند * ماش آیینه رخ چو مهیم
شاه بیدار بخت را هر شب * ما نگهبان افسر و کلهیم
گو غنیمت شمار صحبت ما * که تو در خواب و ما بدیده گهیم
شاه منصور واقف است که ما * رو همت بهر کجا که نهیم
دشمنان را ز خون کفن سازیم * دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویر پیش ما نبود * شیر سرخیم و افعی سیهیم
وام حافظ بگو که باز دهند * کرده ای اعتراف و ما گوهیم
---
فاطمه؛ از اعضای فعال در خانه علم
- ۹۰/۱۰/۰۲
دیدم داشتی فال می گرفتی یواشکییییییییییی