وبسایت خبری جمعیت امام علی(ع)

اخبار و گزارش‌ها و تصاویر طرح‌های جمعیت امام دانشجویی مردمی امام علی(ع)

وبسایت خبری جمعیت امام علی(ع)

اخبار و گزارش‌ها و تصاویر طرح‌های جمعیت امام دانشجویی مردمی امام علی(ع)





بیشتر از 3 سال نداشت، قدش به زحمت به میز می رسید همیشه او را می دیدم که درست مثل برادرش مویش را با کلاه می پوشاند ولی شاید چون شاگرد من نبود، خیلی به او دقیق نشده بودم. داشتم به او نگاه میکردم که با زحمت زیادی تلاش می کرد قاشق غذا رو به دهانش برسونه از مربی بچه ها پرسیدم: همیشه چه جوری میخوره؟ گفت: خودمون بهش غذا میدیم. دستش رو گرفتم و گفتم خاله بیا بریم اونطرف غذا تو بهت بدم. همین طور که داشتم به چشم های درشت و نازش نگاه می کردم، قاشق های غذا رو بهش میدادم تمام مدت خیره نگاه می کرد و اصلاً به لبخندهای من، حتی صدای موسیقی بلندی که برای بچه ها گذاشته بودند توجه نمی کرد کمی شکلک در آوردم و با شعرای خاله ستاره همراهی کردم ولی فاطمه کوچکترین عکس العملی نشان نمیداد، حتی وقتی آب میخواست فقط لیوان رو بالا گرفت و با اشاره سرش سوال من که پرسیدم آب میخوای؟ رو تایید کرد هرچقدر با خنده باهاش حرف میزدم جواب نمیداد. مطمئن بودم خیلی خوب همه چیز رو میفهمه ولی نمی خواد حرف بزنه!
قاشق بعدی رو که بالا گرفتم، لبهاش رو از هم باز نکرد، دوباره قاشق رو پر کردم و گفتم خاله بخور! بازم لبهاش رو هیچ تکونی نداد، حتی روش رو هم برنگردوند، حتی دستم رو پس نزد یا مثل خیلی بچه های دیگر وقتی سیر می شدند از جاش بلند نشد، فقط خیره خیره به من نگاه میکرد. 
آنچنان تا عمق چشم های من نگاه میکرد که گویا تر از هر سخن دیگری بود. گفتم: دیگه نمیخوای؟! گفت: نوچ!
همین. با صدای کوچکی که از زبونش شنیده بودم برایم غنیمت بود. فاطمه بلند شد و رفت ولی انگار از همه چیز خالی شدم انگار به دنیای جدیدی وارد شده بودم، احساس می کردم من انسان کوچکی در دستان و نگاه های او بودم و اختیارم دست او بود و اراده من را به سخره گرفته بود. احساس کردم او برای من کاری انجام داده نه من برای او.
تا روزها دل و حواسم پیش او بود، انگار فاطمه با آن نگاه عمیق که از میان مژه های زیبایش به قلب آدم نفوذ میکردبه آدم ها میگفت: بچه های دیگر: جیغ زدند، داد زدند، گریه کردند، فریاد زدند ولی کسی نشنید. هیچکس صدای دندان های بچه های دستفروش خیابان را که از سرما به هم میخورد را نشنید، انگار میگفت هیچ کس صدای ناله ی دخترکانی که در ازای چند اسکناس معامله میشوند را نشنید، هیچکس صدای پسر بچه هایی که جای توپ بازی، مواد بازی میکردند را نشنید.
نگاه این دختر سه ساله خیلی عادی هر روز تکرار می شد ولی برای من نشان از نگفته های هزاران بچه ی دیگر چون او بود...
---
معلم مهد کودک: زهرا نعمتی
  • محمد هنرمند

نظرات  (۴)

  • نانو سلامتگاه
  • سلام عزیزم.ممنون از پست قشنگ و پر محتوایی که داده بودی.
    راستش من موضوع دیگه ای رو داشتم جستجو میکردم که به وبلاگ قشنگ تو برخوردم و واقعا این اتفاق برام جالب بود.
    بازم بهت سر میزنم و منتظر بقیه پست هات هستم.
    راستی من کارم تحقیق در مورد نانو و سلامت انسان هست.یه وبسایت هم دارم که محصولاتی که تا الان در این زمینه در کشور خودمون داره تولید میشه رو معرفی و به فروش میرسونه.خوشحال میشم به اونجا هم سری بزنی ونظرتو برام ایمیل کنی و از اطلاعات وبسایت من استفاده کنی.
    اگه خواستی لینکم کن و منو به دوستات معرفی کن.
    بسم الله
    باز نشر: وبگردی باشگاه خبرنگاران
    یعنی زندگیه این خانم ماه
    پنجشنبه ها روز بازی بچه ها تو خونه علمه. فاطمه کمتر تو بازی ها شرکت میکنه ولی هواسم بهش بود که داره میخنده این خنده هاش منو تا اوج شادی برد بی نهایت خنده هاش زیبا بود حتی با وجود اینکه صدایی نداشت
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی