Unknown
آوار غروب که می آید و همه چیز در سرب آسمان یخ می بندد.
ماتم شره می زند و از دیوارهای نمور بد نمای کوچه زشت کن پایین می ریزد . مردمان این حوالی همه به تنگ آمده از تنگ خانه شان به کوچه می آیند و کوچه کش می آید و تا شب ؛ تا سپیده بی سرانجامی .
مثل مار می پیچد در گرد خانه های مردم و نفس می گیر...د و چمبره می زند تا خفه کند اندک فضا را . تنگنای که نای می گیرد و در غروبش بس دلگیر تر می شود . مردمان می آیند به کوچه ، خانه خفه تر است . دود از همه جای خانه بالا می رود و شپش در جیب فقرزده پدر خانه ؛ موی دختربچه ها را شانه می زند . باید در این وقت دلگیر به کوچه زد . باید آمد و بدبختی را در کف این کوچه به تقسیم نشست .
آیا دیده ای دروازه غار را می گپویم یا که خاک سفید یا حتی کوههای فرحزادی را ؟
رستخیز ناگهانی ست در این کوچه ها ؛ کودکان فال فروش زخمی از بی رحمی آوار خیابانها به کوچه می زنند . زنان زنگ زده ، سرمه بر خون ابرو نشانده ؛ بی آهنگ و بی تناسب ، لهیده و بی وجد به کوچه می زنند . و این مردانند اگر بشود گفت مردانند که آخر از همه پوسیده و مندرس ؛ سیاه و سبزه و سرخ با ماری تاریک چمبره زده بر دورچشمانشان به سان همین کوچه های تاریک بیرون می زنند . رستخیز است . برخاستن مردگان شهری که گزمزگانش مردانش را مرده می خواهند .
آمده اند اندکی به ساختن ؛ دور کردن خماری ، زدن به بی انتهای نعشگی ؛ مردان در طلب کرک و شیشه و زنان در طلب ...
اما کودکان در این رستخیز تنشان به چاقو بازی گرم است . تیزی تند چاقو از ناف بریده تا سینه اش ،. ضربه ای نیز در زیر چشم دارد . تنش مدتهاست که آب حمام ندیده وتنها شسته شده به اشک دیده که بر سر گذر گدایی به فروش فال ریخته . تنش خونین از تجاوز دیشب پدرکه شیشه چشم ذهنش را بریده و فرزندش را حتی نمی دیده .
آیا این کودکان دلخسته و دلمرده به زیر آورا فقر و فحشا و کودک آزاری را دیده ای . پابرهنگیشان را در سرمای دی ماه ؛ پاره پوشیشان را ؛ گرسنگی و سوء تغذیه شان را و از آن بدتر چشمانی که برق درخشش را از دست داده و هیچ نمی بیند چز بی انتهای رنج و بدبختی .
دست برسش نمی توان کشید که موی کودک به مویی بند است و به راحتی با یک نوازش می ریزد و بر باد می رود . از محبت نمی توان گفت که هر محبتی خلوت یکی کوچه تجاوز است . نانش بدهی مزاج رنجورش را تحمل نیست . لباسش بدهی به شب نشده زیر لگد پدر به فروش رفته . چه باید کرد تا این طفلک را از زیر آوار بدبختی بدر آورد .
من و تو اما تنها زلزله را می دانیم .تنها زلزله را می فهمیم که به ناگهان آوارش بر سر مردمان ریخته باشد و این زلزله مدام را ؛ این آوار مستدام را نمی فهمیم . نمی بینیم و به یاریش نمی شتابیم . همراه هم شویم شهرمان از عمق می لرزد . از ریشه اش ؛ از مرد و مردانگیش ؛ از غیرتش و از منشاء کودکانش ، از معصومیتش و از مظلومیتش . آواهای این آوار را بشنویم و همراه هم شویم . برخیزم همچون این زلزله که آذر بای جانمان رساند با هم شویم . به یاری کودکانمان شویم . خانه علم دروازه غار و فرحزاد و خاک سفید منتظر توست
- ۹۱/۰۶/۰۳
نویسندش کیه؟