خاطرات تلخ و شیرین ما - نخستین روز
سه شنبه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۱، ۰۲:۲۲ ب.ظ
اوایل شروع کارمه.
امروز شاگردم نیومده و پرویز هم معلم نداره و من به جاش رفتم سر کلاس...
پرویز همش میپرسه معلم خودش چرا نمیاد؟!
وسط کلاس برای بچه ها میوه آوردند. پرویز همش میگه خاله تو هم بردار. باید بخوری...!!!
داشتم به یه خاله ی دیگه میگفتم: «پاهام سرده و یخ کردم.» بلافاصله پرویز
بلند شد و رفت برام بخاری برقی آورد گذاشت پایین پاهام...!!!
کم آوردم... خیلی زیاد...
این بچه ها پر از عشق و محبت اند و من حالا می فهمم هر چقدر هم بهشون محبت کنم و عشق بورزم یک قطره ام تو یک دریا . . . . . . .
من خدا را در نگاه آنهایی دیدم که خود نیازمند محبت بودند اما باز محبت کردند...
مرد کوچک دوستت دارم...

- ۹۱/۱۲/۱۵